
مریم ناصری از آن عجایب سرتق روزگار بود. از آن آدمهایی که آفریده شدهاند سر کلاس درس همه کار بکنند جز دل دادن به درس و معلم. از آن شاگردهایی که حرص دربیار معلم هستند و انگار وظیفهی حال خوب کنی فضای کلاس را یک تنه به دوش میکشند، بدون آنکه نگرانی و اضطرابی به وجود خودشان راه بدهند. به گمانم برای همین کارهایش سال دومی بود که در سال اول دبیرستان درجا میزد.
به یاد دارم قرار بود معلم زبان و ادبیات فارسی جدید بیاید به جای خانم لطفی که به خاطر بیماری از تدریس کناره گرفته بود. هیچ شناختی از شکل و شمایل معلم جدید نداشتیم جز اینکه اسمش خانم اکبری بود، خیلی جدی و بیاعصاب.
زنگ تفریح تازه خورده بود. قیل و قال کلاس کم از حمام عمومی نداشت. همین ناصری مثل برق گرفتهها پرید وسط کلاس و قدقد زد زیر خنده:
"بچهها نمیدونین چی شد؟! الان یکی رو به دیوار داشت تابلوی کلاس رو میخوند. داد زدم پشت سرش. شیش متر رفت هوا. برگشت و گفت مرگ. نمیدونم چرا سر و وضعش به شاگرد جماعت نمیخورد؟"
ناصری سر جایش نشسته_ ننشسته، یک خانم نسبتا کوتاه قد تپل_ مپل، چادر زیر بغل، مثل لبو سرخ و ابرو درهم وسط کلاس سبز شد. هیچ کدام جیک نمیزدیم. اخم و تخمش داد میزد خود خانم اکبری ست. نگاهش را چرخاند سرتاسر کلاس:
"کدومتون پشت سر من وق زدین."
وای حالا خر بیار باقالی بار کن. ناصری. این بار دستهگل بزرگی به آب داده بود. نگاههای زیر چشمی و سکوت جواب خانم اکبری بود و بس. خانم اکبری دستهایش را توی هم گره زد:
"انگار تنتون میخاره ها! باشه، اگه زبون وا نکنین تکتکتون یه صفر نوشجون میکنین."
زیپ دهانمان را مرامی کشیدیم و قفل هم زدیم جهت محکمکاری. آخر گرچه ناصری شیطان و درسنخوان بود، اما هوای دل همه را داشت. با همهی شوخ بودنش هرگز کسی را تحقیر یا تمسخر نمیکرد.
صابون صفر را به تنمان مالاندیم. عوضش روز بعد ناصری که مدیون مراممان شده بود، نفری یک شکلات مهمانم کرد. خلاصه که بعد از مدتها از آن روز ، شیرینی آن شکلات همچنان زیر زبانم مانده است و بدجور چسبید. به حدی که هیج شکلاتی طعم و مزهی آن را نبرده. شاید برای خاطر آن که طعم معرفت داشت، آن هم در آن سن و سال.
نویسنده: الهام آبادهای



نظرات
0