
ابرها آفتاب را قورت دادهاند. زانو میزنی. نگاهت را دوختهای نزدیک من. شاید میبینیم. لبت میخندد، گمانم از سر غصه.
جلاد چنگ میاندازد به موهایت. سفیدی گلویت بیش از دشنه برق دارد. تیغ میکشد. دست میکشم به گلویم. خبره است و خونسرد. خونت سرخی میپاشد به سفیدی بیروح نسترنها. شتک میزند روی شاخ و برگش. تو خرخر میکنی. دست و پایت تقلای کمجانی میکند.
نوک تیغه میخزد زیر پوستت. ظرافت به خرج میدهد. صورت به خون حنابستهات را میگیرد روبهرویش. خونت شره میکند تا آرنجش:
"با همین کله برا شاه شهید توطئه کردی؟! توش کاه میکنم آقاخان!"
جیغ میکشم. میدوم..... میدوم. نمیرسم...... نمیرسم. قدر صد و سی سال بینمان دیوار کشیدهاند.
نویسنده: الهام آبادهای_ کرمان



نظرات
0