
چند تار موی سیاه شقیقهات از مقنعهی سفید زده بیرون. بغل دستیات با انگشت چشمش را بادامی میکند. خنده شکوفه میزند به لبت. دندانهای نیمه درآمدهی بالا درشتتر از شیریها خودنمایی میکند. معلم ماژیک را تقتق میکوبد به تخته. لبت را گاز میگیری. سر زه زیر میشوی.
معلم رو به تخته نشانهی "ص" را مینویسد. صدایت را میبری بالا:
"خانم اجازه؟ ص مثل اسم من: صدف "
معلم مینویسد صدف. رویش را میچرخاند طرفت:
"نوشتن اسمت امروز کامل شد، میتونی جشن اسمت رو همین روزا بگیری."
میروی توی خیال. برایت کیک صورتی خریدهاند. گفته بودی تاجت از صدف باشد، ولی از خاطر بردهاند. تلخ میشوی. ابروهایت را میکشی درهم.
معلم میزند سر شانهات. انگشت میگذارد روی کتاب فارسی خوانداریت:
"دل بده به درس جانم!"
چند قدمی پیش رفته_ نرفته، کلاس پر میشود با صدای غرشی از ناکجا. گوشت را میگیری. چشم میبندی. جیغ میزنی. شیشههای پنجره هزار تکه میشود توی صورت آفتابخوردهات. دیوار بتنی هول میخورد روی بدن نقلیات. روپوش سبزت، ارغوانی شده. قفسهی سینهات ترک میخورد. ماهی میشوی. از میناب تا ساحل کوهستک را یکنفس میروی. کنارها کمر خم کردهاند. شرجی دریا میریزد به جانت. تو را میکشد به آغوشش. تاجی از صدف میگذارد روی سرت:
"جشن اسمت مبارک!"
نویسنده: الهام آبادهای



نظرات
0