
مرد به استاندار وقت گفت: «سالهاست زندگی میکنیم و متاسفانه فرزند و وارثی نداریم. تصمیم گرفتیم با ثروتی که داریم در کرمان ساختمان یا مکان مهمی بسازیم».
استاندار بسیار خوشحال شد. فوری پیشنهاد داد: «بیمارستان بسازید. کرمان بیمارستان کافی ندارد».
مرد گفت: «نه!»
استاندار پیشنهاد داد: «هتل! کرمان فقط یک هتل دارد.»
—نه!
—مدرسه؟ مسجد؟ مرکز خرید؟
و جواب تمام پیشنهادها منفی بود. همسر مرد توضیح داد: ما تصمیم گرفتهایم در کرمان دانشگاهی با تمامی امکانات بسازیم!
و مرد کلام همسرش رو کامل کرد: ما یک دانشگاه میسازیم و با گذر زمان و به تدریج، هتل، مسجد، بیمارستان و مرکز خرید و مرکز جذب توریست هم در کنار آن دانشگاه ساخته خواهد شد. ما در کرمان دانشگاهی میسازیم برای بچههایی که نداریم و میتوانستیم داشته باشیم.
آن روز و تمام هفته بعد، زوج میانسال با ماشین استانداری تمام کرمان رو برای پیدا کردن زمین مناسب برای ساختن اون دانشگاه زیر و رو کردند. روز آخر در حومه کرمان در بیابان برهوت کویری کرمان راننده کلافه دمی ایستاد تا خستگی در کنند و آبی بنوشند. راننده بعدها تعریف کرد که: تا مرد پیاده شد که قدمی بزند، زیر پاش یک سکه یک ریالی پیدا کرد. مرد سکه را برداشت و رو به راننده کرد و گفت: همین زمین را میخواهم. برکت دارد. پیدا کردن این سکه نشانه خوبی است. دانشگاه را در این زمین میسازیم. راننده هرچه تلاش کرده تا آنها از ساخت دانشگاه در آن زمین بیآب و علف و به دور از شهر منصرف کند، نتوانسته و مرد سکه یک ریالی را در جیب گذاشته و اصرار داشته که این بیابان بهترین مکان برای ساخت دانشگاه است.



نظرات
0